نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵۷ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)

مرد عشق تو به غم همدرد است

دردمند تو بلا پرورد است

هر که از درد و رنگی دارد

اشک او سرخ و رخ او زرد است

بیخیر میفتد آتش خواب است

درد و غم می خورد اینش خورد است

دردمندان به دو رخ پاک کنند

کف پا کز ره ن گرد است

هست با درد تو هر فردی را

عالمی کز همه عالم فرداست

عشق، بیدرد سری گرم نکرد

شمع تا سوز ندارد سرد است

چون براند سخن از درد کمال

هر که مردست بگوید مرداست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان درد و غم عاشقانه پرداخته و نشان می‌دهد که عشق به دور از غم و درد ممکن نیست. شاعر می‌گوید که هر عاشقی که دردی را حس کند، نشانه‌هایی از آن در چهره‌اش نمایان خواهد شد. عشق واقعی با درد و رنج همراه است و کسانی که از درد دورند، نمی‌توانند عمق عشق را درک کنند. به نوعی عشق را به شمعی تشبیه می‌کند که تا نسوزد، روشنایی ندارد. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره می‌کند که هر کسی که مهربان و با احساس باشد، با درد عاشقانه آشناست و این درد جزئی از عشق است.