شمارهٔ ۲۵۸ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
هست آن چشمیم و باز آن چشم میجوئیم مست
پیش بالابش حدیث سرو می گوئیم پست نیست
هست گفتند آن دهان را هر چه می گویند نیست
گفتند آن میانرا هر چه می گویند هست
دل شکست از غصه کآن ابرو ز چشم انداختش
شیشه پر خون بود از طاقی در افتاد و شکست
خون دل در هر رگ از شادی بجست از جای خویش
چون به قصد خون من از شست تو تیری بجست
گفته بود از غمزه پیکانها نشانم در دلت
هرچه گفت آن سنگدل بک یک مرا در دل نشست
مرحبانی داشت دل مقصود ازان مقصود دل
مرحبا ای دل گرت مقصود خواهد داد دست
تیم کشته مانده بود از نیم ناز او کمال
یک دو شیوه گر نمی کرد آن دو چشم نیم مست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات عاشقانه و عاطفی پرداخته و بیانی از شیفتگی و درد فراق است. شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و از چشمان او به عنوان نماد عشق و دلباختگی یاد میکند. غم ناشی از جدایی و درد دل از دست دادن عشق، در کنار شادیهایی که از یاد او به وجود میآید، به تصویر کشیده شده است. شاعر با به کارگیری تصاویری چون تیر و پیکان عشق و دلدادگی، به طور کلی حالاتی از عشق، غم و شوق را به تصویر میکشد و تاکید میکند که این احساسات بر دل و روح او تاثیر عمیقی داشتهاند.