شمارهٔ ۲۵۹ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
مشنو که مرا به ز تو بار دگری هست
مسموع نباشد که ز جان دوست تری هست
راز دهنت باز نمود آن لب شیرین
که پنجاه سخنی نیست که آنجا شکری هست
گفتی بزنم بر جگرت تیر جفائی
از تیر نترسم که مرا هم جگری هست
حال دلم از ناوک آن غمزه بپرسید
او را همه وقتی چو از اینجا گذری هست
چون زان نو شد سر طلب آن مکن از ما
تا خلق ندانند که بامات سری هست
منع نظر از زلف و رخت نیست به توجیه
هرجا که بود دور تسلسل نظری هست
تا چند کمال این همه اندوه تو زان زلف
شب گرچه دراز است به او هم سحری هست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به غم و اندوه ناشی از عشق و جذابیت معشوق اشاره میکند. او در آغاز میگوید که دیگر نمیخواهد دربارهی عشق قدیمیاش صحبت کند، زیرا عشقی دیگری در دلش وجود دارد. شاعر از زبان معشوقش رازهایی را کشف میکند و بیان میکند که هیچ سخنی به اندازهی لبهای شیرین او ارزشمند نیست. همچنین به مقاومت خود در برابر تیرهای جفای عشق اشاره میکند و میگوید که قلبش نیز جگر دارد و میتواند درد را تحمل کند. شاعر از حالات دلش میگوید و به معشوق هشدار میدهد که بهتر است راز عشقشان را پنهان نگه دارند تا دیگران متوجه نشوند. در نهایت، او به اندوه ناشی از زیباییهای معشوق اشاره میکند و بیان میکند که حتی اگر شبها طولانی باشند، امید به صبح وجود دارد.