شمارهٔ ۲۶۸ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
نیست ما را بجز آن جان و جهان در یایست
زانکه پی او په جهانست و نه جان دریایست
خاک آن در طلیم تا بنهم رخ آنجا
که رخ زرد مرا نیست جز آن دریایست
در نمی با پدرش از خوبی تیبانی هیچ
این همه هست، میانست و دهان دریایست
پیش آن غمزه کباب جگر من منهید
که به بیمار غذا نیست چنان در یایست
چون بدیدیم رخت غمزه و ابرو پیش آر
وقت صید است بود تیر و کمان دریایست
خوشم آمد که ز غم داغ نهادی به دلم
تا دگر گم نشود بود نشان دریایست
باش گور پر خط تو دیدگریان کمال
پر سر سبزه بود آب روان دریایست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان عشق و زیبایی میپردازد و در واقع عشق را به دریا تشبیه میکند. او میگوید که جز جان و جهان، هیچ چیز دیگری برایش نیست و همه چیز در پی این عشق است. شاعر میخواهد چهره محبوبش را در خاک طلیم به یادگار بگذارد، زیرا او جز دریای عشقش چیزی ندارد. همچنین، او اشاره میکند که در دنیای عشق، درد و رنج وجود دارد که به مانند غذایی برای بیمار است. در نهایت، شاعر از زیباییهای محبوبش سخن میگوید و میخواهد که با دیدن او، نشانهای از عشق در دلش باقی بماند و به یادگار بماند.