نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۷۹ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

هرگز ز جان من غم سودای او نرفت

وز خاطر شک تمنای او نرفت

آن دل سیاه باد که سودای او نپخت

وان سر بریده باد که در پای او نرفت

با این همه جفا که دل از دست او کشید

سودای دوستی ز سویدای او نرفت

آمد عروس گل به چمن با هزار حسن

وز کوی دوست کسی به تماشای او نرفت

پیک نفس که مژده رسان حیات اوست

بی حکم او نیامد و بی رای او نرفت

مسکین کمال در سر غوغای عشق شد

وآن کیست خود که در سر غوغای او نرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این ابیات از عواطف عمیق و ناگسستنی خود نسبت به معشوق سخن می‌گوید. او می‌گوید که هیچ‌گاه غم و longing (آرزوی عمیق) معشوق از دل و جانش نرفته است. دلش را سیاه می‌داند اگر نتواند به عشق او پایبند باشد و حتی در مواجهه با جفاهای محبوب، عشق و دوستی‌اش نسبت به او کاهش نیافته است. او به Beauty (زیبایی) و جذابیت معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ‌کس برای دیدن او به باغ نرفته است. همچنین، شاعر بیان می‌کند که نفس و حیاتش وابسته به وجود محبوب است و بدون خواست او، هیچ چیزی اتفاق نمی‌افتد. در نهایت، او خود را در دریای عشق گم شده می‌بیند و از خود می‌پرسد که کیست که نتوانسته در این عشق عمیق فرورود.