شمارهٔ ۲۸۰ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
هزار شکر که آن چشم پر خمارم کشت
وگرنه حسرت آن خواست زار زارم کشت
پر واجب است به هر گشتن توأم شکری
هزار شکر که چشمت هزار بارم کشت
دعای زندگیم گو مکن کس از یاران
بس است زندگی من همین که بارم کشت
شب فراق بشارت بکشتنم دادی
چه منت است ز نو کآن شب انتظار کشت
گرم تو دل ندهی چون رهم ز دست رقیب
که جز به سنگ من آن مار را ندارم کشت
ز پیچ و تاب چو دامی که صید را بکشد
درون هر گره آن زلف ثا بدارم کشت
نرفت آب خوشی بی لبش به حلق کمال
مگر دمی که به شمشیر آبدارم کشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر expresses gratitude به خاطر زیبایی چشمان محبوبش که او را به شدت مجذوب کرده و باعث شده احساسات عمیق و حسرت را تجربه کند. او به این موضوع اشاره میکند که هر بار که به محبوبش نگاه میکند، همچون یک مرگ شیرین او را میکشد. شاعر همچنین بیان میکند که دعا کردن برای زندگیاش از دیگران را بیفایده میداند و زندگیاش را فقط به خاطر عشق و زیبایی محبوبش کافی میداند. او با اشاره به شبهای فراق و انتظار، نشان میدهد که عشق او چقدر عمیق و دردناک است و در نهایت، زندگیاش به خاطر معشوق معنی پیدا میکند.