شمارهٔ ۲۸۶ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
یار نزدیک آمد و از خویش ما را دور ساخت
پرتو نور تجلی سایه ها را نور ساخت
ذره را گفتم تو خاکی این چه نام و شهرت است
گفت عشق آفتابم اینچنین مشهور ساخت
ظاهر و پنهان از آن کز دهان و چشم خویش
گه چو نرگس مست و گه چون غنچه ام مستور ساخت
عقل گفتا خان و مانت باز ویران کرد عشق
گفتم ای نادان چه ویران این زمان معمور ساخت
ناز دل جوید کباب از دیده گریان شراب
چشم را سر مست کرد و غمزه را مخمور ساخت
ساخت از ب شربنی بهر شفای خستگان
طرفه شربت کآرزویش تازه را رنجور ساخت
شمع مجلس بود دور از روی او گوئی کمال
کر نخستش سوخت از نزدیک و آخر دور ساخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع عشق و تاثیر عمیق آن بر زندگی انسانها میپردازد. شاعر از رابطه نزدیکی که با عشق دارد سخن میگوید و تأکید میکند که عشق مثل نور، سایهها را روشن میکند و حقیقت را نمایان میسازد. او به خاکی بودن خود اشاره میکند و میگوید که عشق او را به آفتابی مشهور تبدیل کرده است. همچنین، اشاره دارد که عقل و منطق به تازگی ویران شدهاند و عشق موجب ساختن دوباره زندگی شده است. شاعر در ادامه به ویژگیهای عشق میپردازد و نشان میدهد که چگونه عشق میتواند انسان را مست و شاداب کند، مثل شمعی که در کنار محبوب میسوزد و دچار غم و شادیهای متضاد میشود. کل شعر به زیبایی و پیچیدگی عشق و تأثیر آن بر روح و جسم انسانها میپردازد.