نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۸۹ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو شمعِ روز برافروخت از نسیمِ صَباح

بریز بادهٔ گلگون در آبگون اَقداح

ز ساقیانِ پری‌چهره خواه وقتِ صبوح

حیات جان ز لبِ جام و قوتِ روح از راح

مردان خرابات بین که از سرِ شوق

به وصلِ دخترِ رَز تازه کرده‌اند نِکاح

تو باده نوش و میندیش از حلال و حرام

که هست خون صُراحی بر اهلِ عشق مُباح

فروغِ شمعِ جمالِ تو مَشرِقُ الْاَنوار

طلوعِ کوکَبِ حُسنِ تو فالِحُ الْاَصباح

رخ و آب کشاف حسن را تفسیر

غمِ تو مخزنِ اسرارِ عشق را مِفتاح

حدیثِ قامت تو گر مؤذنان شنوند

به عمر خویش نیایند بعد از این به فَلاح

به بوی صبحِ وصالت کمال دلشده را

حدیثِ زلف و رخِ توست وِردِ شام و صَباح

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این اشعار درباره زیبایی و جذابیت معشوق و لذت‌های زندگی است. شاعر از صبحی صحبت می‌کند که شمع وجود معشوق را روشن کرده و از مراسم نوشیدن شراب و شادی در دل‌های عاشقان می‌گوید. او تأکید می‌کند که عشق و وصل زیبا به معشوق، فراتر از بحث‌های حلال و حرام است و برای عاشقان مجاز است. همچنین به زیبایی و نورانی بودن معشوق اشاره می‌کند که تمام عالم را روشن کرده و عشق به او کلید فهم راز های عشق است. نهایتاً، شاعر می‌گوید که زیبایی معشوق چنان است که اگر مؤذنان آن را بشنوند، دیگر نخواهند توانست به سعادت دست یابند.