شمارهٔ ۲۹۳ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آن پری وش که خطش گوشه مه می فرسود
در من آتش زد و آورد به روی این همه دود
هر چه کم کرد که از مایه روشن رویی
راست کرد آن رخ زیبا و برآن نیز فزود
تا غم او زد انگشت طلب بر دل من
دل غمدیده برویم در شادی نگشود
بی تو وقتی به شبم دیده شدی مایل خواب
گویی آن عهد که شد دیده مرا خوابی بود
سخن باطل حاسد مشنود در حق من
که حدیث از دهن هیچ کسان کی نشنود
چه سعادت به جهانم پس از این دست دهد
که به پای تو دهم بوسه علیرغم حسود
تا کمال از دهن او دل خود باز ستد
گونیا بار دگر از عدم آمد بوجود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی است. شاعر از زیبایی معشوقهاش که مانند خطی از مه است، صحبت میکند و بیان میکند که این زیبایی در دل او آتش میافروزد. حتی وقتی معشوق از او دور است، غم و شادی او در دل شاعر وجود دارد. شاعر همچنین به حاسدان و بدگوها اشاره میکند و تأکید میکند که عشق او به معشوق فراتر از حرفهای دیگران است. او به این نتیجه میرسد که با وجود همه مشکلات، خوشبختی واقعی او در عشق به معشوقهاش نهفته است. در نهایت، شاعر زیبایی و کمال را به وجود معشوق نسبت میدهد و با آن احساس ارتباط عمیقتری را تجربه میکند.