شمارهٔ ۲۹۶ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
آنچه تو داری به حُسن، ماه ندارد
جاه و جمالِ تو پادشاه ندارد
جانِبِ دلها نگاه دار که سلطان
مُلک نگیرد اگر سپاه ندارد
عاشقِ خود گر کنی به جرمِ محبت
بیشتر از من کس این گناه ندارد
رقت قلب آشکار کرد محب را
جام ننگ راز دل نگاه ندارد
صوفی با ذوق رقص دارد و حالت
آه که سوز درون و آه ندارد
سالک بیدرد را ز قطع منازل
ترک سفر به چو زاد راه ندارد
زحمت سر چون برد کمال ازین در
زان که جز این آستان پناه ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر توصیف زیباییها و ارزشهای خاصی است که در وجود انسان نهفتهاند. شاعر به بیان این نکته میپردازد که زیبایی و قدرت واقعی به ظواهر و مقامها محدود نمیشود و عشق و محبت عمیقتر از آن است که صرفاً به ظاهر توجه شود. او بر این باور است که تنها عشق واقعی و درک عمیق از دلها میتواند انسان را به مقام والاتری برساند. علاوه بر این، شاعر اشاره میکند که صوفیان با رقص و شادی هم میتوانند به سوز درون و معانی عمیقتر دست یابند و هر کس بدون درد و تلاش نمیتواند به معرفت و کمال برسد. در نهایت، او تأکید میکند که تنها این درگاه عشق است که میتواند پناه واقعی انسان باشد.