شمارهٔ ۳۰۳ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن به ز بتان گوی لطافت به ذقن
لبهاش دل پسته خندان به دهن برد
برد آن روز که شطرنج جفا گستری آموخت
در اول بازی رخ خوبش دل من برد
می کرد حکایت در از آن لطف بناگوش
هر جا صنمی گوش سوی در عدن برد
در حسرت فلا تو ز بس گریه مرا آب
بر داشت چو خاشاک موی سر و چمن برد
دل بود به جان آمده در تن ز غریبی
در زلف تو بارش کشش حب وطن برد
پستاند رقیبم سر زلفت ز کف و رفت
نوشد مثل کهنه که خر رفت و رسن برد
آن دل که نبردند کمال او نر به صد سال
آن دل که غمزه به یک چشم زدن برد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به زیبایی از عشق و زیبایی معشوق میگوید. در آن اشاره شده که لبهای معشوق مانند دل پستهای هستند که شادی را به ارمغان میآورند. همچنین در باره بازی شطرنج و تسلط معشوق بر دل شاعر صحبت شده است. شاعر در حسرت و اندوهی عمیق به سر میبرد و با زلف معشوق مانند بارش باران رابطهای عمیق برقرار میکند. عشق و زیبایی معشوق جذبکننده و حتی سوزاننده است و در نهایت، دل شاعر با یک نگاه معشوق به تسخیر درآمده و شاعر شباهتهای او را با دلربایی بیان کرده است.