شمارهٔ ۳۰۷ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
از باد سر زلفت یک روز پریشان شد
جان و سره مسکینان در پای تو ریزان شد
حال دل خود گفتم با چاره گر دردی
بیچاره به درد دل آهی زد و گریان شد
چشم که رسید آیا باز این دل خرم را
کز ناوک مژگانی آزرده پیکان شد
دل خواست شدن سوئی جان نیز روان با او
تا تو ز نظر رفتی هم این شد و هم آن شد
باشد همگی تاوان بر چشم من گریان
هر خانه که از باران در کوی تو ویران شد
آن مه که شبی دیدی در حسن تمام او را
از شرم جمال تو ماهیست که پنهان شد
می گفت کمال از می دارم هوس توبه
چون دید رخ ساقی از گفته پشیمان شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و درد دل شاعر است. او از زیبایی معشوقهاش سخن میگوید و تأثیر عمیقی که بر دل او گذاشته است. زلف معشوق باعث پریشانیاش میشود و دلش را میآزارد. شاعر از چارهگری میخواهد که دردی را که دارد درمان کند، اما آن چارهگر هم به حال او مینالد. وقتی معشوق از نظرش دور میشود، دلش نیز دچار غم و ناامیدی میشود. شاعر از ویرانیهای ناشی از عشق و باران عشق میگوید و در نهایت به این نکته میرسد که جمال معشوق، حتی ماه را نیز تحت شعاع قرار داده و از توبه و پشیمانی سخن به میان میآورد. شعر به خوبی احساسات عاشقانه و اندوه ناشی از دوری را نشان میدهد.