نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۲ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

از لب او سختی چون به زبان می‌آید

گوییا آب حیاتی به دهان می‌آید

خواهد آمد ز منت تیر بلا بر جان گفت

در دل خسته مراه نیز چنان می‌آید

بر در او نه منم آمده جان بر کف دست

هرکه دورست ازان روی به جان می‌آید

چون نباید به چمن نعره‌زنان بلبل مست

از گل افتاد جدا ز آن به فغان می‌آید

قصه بار جداییست درین نامه رواست

بر کبوتر اگر این باره گران می‌آید

زآتش شوق همه سوختگی‌های دل است

هرچه در نامه قلم را به زبان می‌آید

در قلم هیچ شکی نیست کزین غصه کمال

آتشی هست که دود از سر آن می‌آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن به بیان احساسات عاشقانه و درد جدایی می‌پردازد. شاعر از سختی‌هایی که عشق و دوری به دلش می‌آورد، سخن می‌گوید و از عشق به عنوان آبی حیات‌بخش یاد می‌کند که بر جانش تأثیر می‌گذارد. او به شدت دلتنگی و آتش شوق خود اشاره می‌کند و می‌گوید که هر چه احساسش را در نامه می‌نویسد، نشان‌دهنده سوختگی‌های دلش است. در انتها، شاعر به شدت غصه و غم ناشی از جدایی اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ شکی در این احساسات وجود ندارد.