شمارهٔ ۳۱ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دل می کشد به داغ تو هر لحظه سینه را
داغی بکش به سینه غلام کمینه را
زینسان که مشک زلف ترا سر نهاده است
گردن کشی چراست به تو عنبرینه را
ترسم بر ابروی تو نهادن دل ضعیف
کز طاقها شکست فتد آبگینه را
خال رخت ز بنده بدزدید عقل و دین
شب با چراغ یافت متاع بهینه را
در لطف اگر چه دهان و لبت یکی است
ما چشم کرده ایم ز خاتم نگینه را
درهاست در سفینه شعرم که پیش شاه
آنها کشم به بنده ببخشد خزینه را
شاه از تو گر سفینه طلب میکند کمال
باید روانه ساخت به دریا سفینه را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر به شدت دلتنگ و عاشق معشوق خود است و هر لحظه حس دلتنگی را در سینهاش حس میکند. او از معشوق میخواهد داغی به سینهاش بزند تا این درد تحملناپذیر را کم کند. معشوق به قدری زیبا و جذاب است که شعرای دیگر را هم تحت تأثیر قرار میدهد. شاعر نگران است که دلش اگر به ابروی معشوق نگاه کند، شکسته شود. او میگوید که عشق و عقلش را به خاطر زیبایی معشوق از دست داده است. در نهایت، شاعر اشاره میکند که اگر شاه به او نیاز دارد، باید او را به دریا بفرستد تا چیزی با ارزش را ارائه کند. این شعر نشاندهنده احساس عمیق و دلتنگی شاعر است.