شمارهٔ ۳۱۱ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از کوی دوست دوش نسیمی به من رسید
کز لطف او رمیده روانم به تن رسید
جانم فدای باد که از یک نسیم او
صد روح راحتم به دل ممتحن رسید
یعقوب روشنی ز قدوم عزیز بافت
با خود ز مصر رایحة پیرهن رسید
جانها دم از روایح رحمان همی زنند
آری مگر پیام اویس از قرن رسید
گویی چه کرده ام ز نکوئی که در عوض
کآنچ از خدای خواسته بودم به من رسید
که بی سهیل کشیدیم در یمن
سهل است چون سهیل دگر با یمن رسید
بودیم نا امید به یکبارگی ز جان
ناگه امید ادنسب عناالحزن رسید
خورشید ذره پرور و جمشید مهر فر
ماه ستاره لشکر و شاه ختن رسید
دم در کشیده بود کمال از سخن کنون
درج سخن گشاده که وقت سخن رسید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از لطافت و زیبایی نسیم سخن میگوید که به واسطه محبت دوست به او رسیده است. این نسیم زندگی و روح را به او برگشته و او را غرق در عشق و زیبایی کرده است. او از یعقوب یاد میکند که با قدوم عزیزش روشنی را به ارمغان میآورد و از بوی خوش پیرهنی که به یاد مصر است، صحبت میکند. پیامهایی از رحمت الهی در دلها طنینانداز است و شاعر نسبت به آنچه که خواسته، احساس کمبود میکند. او نسبت به امید و ناامیدی در زندگی اشاره کرده و با یادآوری زیباییهای خورشید و ماه، به قدرت سخن و زمان لازم برای بیان آن اشاره میکند. شعر در نهایت به این نتیجه میرسد که وقت سخن گفتن فرا رسیده است.