شمارهٔ ۳۱۵ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
افتاد دل از پای و ندانم ز چه افتاد
فریاد ز شوخی که ملول است ز فریاد
هر خانه که در کوی طرب ساخته بودیم
سیلاب غمش آمد و بر کند ز بنیاد
گوید به رقیبان که فراموش کنیدش
بنگر بچه فن می کند از عاشق خود باد
مجنون چه کند کاین کشش از جانب ایلیست
گر میل نمیدید دل از دست نمی داد
منعم مکنید از لب شیرین که در آخر
گشتند پشیمان همه از کشتن فرهاد
فرهاد به جز سنگ نمی سفت و من امروز
در سفته ام از عشق به بین صنعت استاد
بفرست به خوارزم کمال این همه دره
گز شوق بغلطنه به آواز گهر زاد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عاشقانه و دردهای ناشی از جدایی صحبت میکند. او به ضعف دل و بیدلی خود اشاره دارد و میگوید که فریاد او نیز بیفایده است. هر جا که شادی و طرب بود، غم و افکار منفی بر آن سایه انداخته است. شاعر به رقیبان میگوید که فراموش کنند، اما خود نمیتواند فراموش کند. او به مجنون اشاره میکند که در چنین شرایطی چه باید بکند و از عشق و کشش آن سخن میگوید. در نهایت، شاعر به عشق و زیبایی عشقش اشاره دارد و به یاد فرهاد، عاشق نامدار، میافتد که به خاطر عشقش جان خود را فدای کرد.