شمارهٔ ۳۱۶ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر تو فخر نداری به دلق گردآلود
ایاز خاص نباشی به حضرت محمود
هر آنکه خلعت سلطان عشق در پوشد
به حلههای بهشتی کجا شود خوشنود
به رنگ خرقه ازین رقعه بوی دردی نیست
چو درد عشق نداری لباس فقر چه سود
ز طیلسان سیه کس بساط قرب نیافت
جز آنکه تیرگی در گلیم بخت افزود
جو مرد راه شدی بگذر از سر و دستار
که شاه عشق به مردان خود چنین فرمود
ز نیک و بد نتوان رست تا خرد باقیست
که جامعه از کف هشیار مشکل است ربود
ز هرچه عرض کننده از مقام دینی و دین
کمال خواه که آن است غایت مقصود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوعاتی چون عشق، فخر و مقام انسانها میپردازد. شاعر بیان میکند که اگر کسی به مقام و عظمت خود فخر نمیکند و عشق واقعی را در دل ندارد، هیچگونه ارزشی برای او وجود ندارد. او بر این عقیده است که تنها کسانی که لباس عشق را برتن کنند، به خوشنودی واقعی دست پیدا میکنند. همچنین، اشاره میکند که ارزش انسان از نیک و بد در این دنیا فراتر است و در نهایت باید هدف مؤمنان کمال و رسیدن به حقیقت باشد.