شمارهٔ ۳۱۷ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر وظیفة دردت زمان زمان نرسد
حلاونی بدل و لذتی به جان نرسد
حلاوتی که نرا در چه زنخدان است
هزار یوسف مصری به قعر آن نرسد
تو هر طرف که کشی نیر من ز رشک آنجا
پر شوم که بهر سینه ذوق آن نرسد
مکش مرا که ز بس لاغری همی ترسم
که روی تیغ تو ناگه به استخوان نرسد
کجا به ما رسد آن زلف کز زنخدانت
فتاده ایم به چاهی که ریسمان نرسد
چنین که نسبت روی تو می کنند به ماه
چگونه از تو سر او به آسمان نرسد
مرا سریست که بر خاک پاش خواهم سود
زمفلسان خود او را جز این زیان نرسد
نعیم و لذت دنیا اگر چه بسیارست
به ذوق بادة صافی ارغوان نرسد
کمال تا نشوی هیچ مگذر از در باره
که زحمت تو بدان خاک آستان نرسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی احساس درد و عشق و نرسیدن به آنچه دوست داریم، سخن میگوید. شاعر بیان میکند که در صورت عدم رسیدن به عشق و عشقورزی، هیچ لذتی به دل نخواهد رسید. او به زیباییها و جذابیتهای معشوق اشاره میکند و میگوید حتی هزاران زیبایی دیگر به پای محبوبش نمیرسند. همچنین ابراز میکند که هر جا برود، دلش همچنان در آرزوی دیدار محبوب میماند. او از زخمهایی که عشق به او زده میگوید و میترسد که به دلیل غم و اندوهش، دوستی حقیقی به بار نیاید. در نهایت، شاعر به لذتهای دنیا اشاره میکند و میگوید هیچ چیزی به شیرینی عشق و ارتباط با معشوق نمیرسد.