نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۲۶ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بادی که نیست از سر کوی تو نیست باد

ور هست و نیست همره بوی تو نیست باد

تا هست در صبا اثر هستی‌ای و نیست

 آشفته‌ی سلاسل موی تو نیست باد

هر کس که یافت بوی تو آنگه ز شوق آن

چون باد نیست، در تک و پوی تو نیست باد

گو شو خراب خانه چشمم ز سیل اشک

چشمی که هست بر لب جوی تو نیست باد

رفتم به باغ بی تو و گفتم به باغبان

هر گل که هست بر لب جوی تو نیست باد

تو دیر زی به میکده، ای رند درد نوش

زاهد که سنگ زد به سبوی تو نیست باد

گر گوییم کمال ز من حاجتی بخواه

گویم رقیب از سر کوی تو نیست باد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به توصیف بادی می‌پردازد که از سر کوی معشوق نمی‌وزد و بیان می‌کند که تا زمانی که حضور معشوق حس نمی‌شود، هیچ چیزی از آشفته‌گی و نابسامانی در عشق نمی‌تواند وجود داشته باشد. او به یادآوری می‌آورد که بوی معشوق تنها در جایی که او حضور دارد حس می‌شود و گرچه رنج و اشتیاق او را فراگرفته، اما همچنان در جستجوی معشوق است. حتی وقتی به باغی می‌رود، نمی‌تواند از گل‌ها لذت ببرد، چون هیچ‌کدام به اندازه‌ی معشوق نمی‌ارزد. شاعر همچنین انتقاد می‌کند از کسانی که به عشق دنیوی توجه دارند و یادآوری می‌کند که کمال و زیبایی واقعی تنها در نزد معشوق است. به طور کلی، این اشعار شوق و آرزو برای وصال معشوق و فقدان او را به تصویر می‌کشند.