نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳۲ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

با عارض تو زلف دم از نقشه چین زند

بر آب حد کیست که نقشی چنین زند

باید چو ساعد توز سیمش به آستین

هر کس که دست در تو چو آن آستین زند

رضوان ز شوق آنکه چو طوبی کنی خرام

جاروب راهت از مژه حور عین زند

جان و دلم فدات بگو غمزه را که باز

تیغی بر آن گمارد و نیری براین زند

زلف که داد مالش صد پهلوان به بند

باد صباش گیرد و خوش بر زمین زند

دزدیست طره تو که سرها برد بروز

ترکیست چشم تو که ره عقل و دین زند

جان آفرین زند چو دو چشم تو بر کمال

تبر از گشاد غمزه سحر آفرین زند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر وصف زیبایی‌های معشوق و تأثیرات آن بر عاشق است. شاعر به زلف و چهره معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که زیبایی و لبخند او چون تیغی بر دل عاشق می‌نشیند. زلف معشوق به حدی زیباست که حتی پهلوانان را به بند می‌آورد و چشم او عقل و دین را به چالش می‌کشد. در نهایت، شاعر از جان خود برای معشوق فدایی می‌کند و زیبایی او را بی‌نظیر و سحرآمیز می‌داند.