نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳۸ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به حلقه که ز زلفت با خبر ببرد

خبر ز جان و دل و عقلها ز سر بیرد

برم ز زلف تو بونی چو رخ نمانی باز

مشام بوی خوش از نافه در سحر ببرد

اگر ز نبر فرسنی تحبی وی دل

ببند نامه به پیکان که نیز تر ببرد

به فکر آن لب شیرین چنان ضعیف شدم

که گیردم مگس و پیش او بپر بپرد

چه منت است که من دل به خدمتت ببرم

که چشم تو صد زآن به یک نظر ببرد

بدرد و حسرت آن غمزه نرگس بیمار

بر آن است که با خاک چشم تر ببرد

کمال بر در جانان بر ببر جانرا

که هر که رفت بر آن در چنین بسر ببرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت کسی می‌پردازد که شاعر به شدت تحت تأثیر او قرار گرفته است. شاعر از زلف و چهره محبوب سخن می‌گوید و تأثیر بوی خوش او را بر روح و جان خود احساس می‌کند. او همچنین به ضعف خود در برابر لب‌های شیرین محبوب اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی مگس‌ها نیز در حضور او می‌پرند. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که حضور و چشم‌های محبوبش تمامی دل‌ها را تسخیر می‌کند و غم و حسرتی را به وجود می‌آورد. در نهایت، شاعر خواهان درک کمال و زیبایی حقیقی در کنار محبوب خود است و می‌گوید هر کس بر درِ محبوب برود، چنین حسی را تجربه می‌کند.