شمارهٔ ۳۵۱ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بیزارم از آن دل که در درد نباشد
هر دل که بترسد ز بلا مرد نباشد
باران مرا درد من بی سرو پا نیست
دشمن به از آن دوست که همدرد نباشد
گر هست غباری ز دلت پاک فرو شوی
کأنینه همان به که بر او گرد نباشد
قدر می و معشوق و خرابات چه داند
آنکس که چو من میکده پرورد نباشد
جنت نروم نا رخ زیباش نبینم
فردوس چکار آید اگر ورد نباشد
چون شمع هر آنکس که بود سوخته عشق
بی دیدهٔ گریان و رخ زرد نباشد
دلگرمی مستان ز غزلهای کمال است
آری نفس سوختگان سرد نباشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق نویسنده نسبت به عشق و درد است. او از دلهایی که نسبت به درد بیاحساس هستند، بیزار است و اعتقاد دارد که دوستی که همدردی ندارد، بهتر از دشمنی است. همچنین به اهمیت عشق و میپردازد و اظهار میکند که بدون عشق و زیبایی، جنت هم بیمعناست. او عشق را به شعلهای شبیه میداند که در آن سوختن و غم طبیعی است و بر این باور است که دلگرمی در شعرهای عاشقانه نهفته است. در مجموع، شاعر به دنبال معنای واقعی عشق، درد و همدلی است.