شمارهٔ ۳۴۳ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به روی دوست که رویش بچشم من نگرید
به خاک پاش که آن ره بروی من سپرید
با گذشتن از آن مو نشان بی چشمیست
چو چشم نیست شما را به چشم من نگرید
حرام باد شما را چه می خورید غمش
غم من است غم او غم مرا مخورید
همین که نام گدایان او کنید شمار
مرا نخست گدای کمین او شمرید
کر بگوی با مگان به شکر گفتار
که نازک است رخ بار از آن طرف مپرید
بر اهل زهد بستم کنان گذشت و بگفت
عجب که عمر گذشت و هنوز بیخبرید
از بعد آنکه در دوست باز بافت کمال
اگر بهشت بجوید به دوزخش بپرید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و دلدادگی به معشوق است. شاعر به معشوقش اشاره میکند و میگوید که باید به او توجه کند و از او غفلت نکند. او به حال خود و غمهایی که به او وارد میشود، اشاره میکند و تأکید میکند که دیگران نباید غم او را بر خود بگیرند. همچنین به زهد و نداشتن آگاهی برخی از مردم اشاره کرده و از آنها میخواهد تا به عمق عشق و حقیقت توجه کنند. در نهایت، شاعر به اهمیت شناخت و درک عشق واقعی اشاره میکند و از آنکه هنوز در جهل به سر میبرند، ابراز تعجب میکند.