شمارهٔ ۳۴۵ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بکوش تا به کف آری کلید گنج وجود
که بی طلب نتوان یافت گوهر مقصود
بر آستان محبت که سر نهاد شبی
که لطف دوست برویش دریچه نگشود
تو چاکر در سلطان عشق شو چو ایاز
که هست عاقبت کار عاشقان محمود
بگفت کز چه رمزبست دوست را یعنی
که تو نبودی و مارا هوای عشق تو بود
گرت چو شمع بسوزند رخ متاب از بار
زنیرگیست کز آتش همی گریزد دود
چو باز بسته مانی گلیم فقر گذار
چو بر پلاس ترا نیست رنگ خرقه چه سود
درون کعبه دل دلبری است روحانی
که قدسیانش به تعظیم کردهاند سجود
زبان فال فرو بند نزد اهل کمال
رموز عشق نباشد حدیث گفت و شنود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به اهمیت جستجوی عشق و وجود ارزشمند در زندگی اشاره دارد. شاعر به ما میآموزد که برای یافتن گنجینههای واقعی زندگی، باید از عشق و محبت الهام گرفت و تلاش کرد تا به درک عمیقتری از معنا و حقیقت برسیم. او همچنین به داستان عشق ایاز و محمود اشاره میکند که نشاندهنده وفاداری و خدمت به معشوق است. در نهایت، شاعر بر این باور است که عشق نمیتواند تنها از طریق گفتگویی عادی درک شود و برای درک این رموز باید به عمق احساسات و تجربه نزدیک شد.