شمارهٔ ۳۵۲ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)
بی لبت در جگر تشنه لبان آب نماند
بی سر زلف تو در رشنه جانه ناب نماند
تا شمال رخت افتاد بخاطر ما را
به دو چشم نو که در دید: ما خواب نماند
بر سر زلف تو بگذشت شبی باد وزان
گرهی باز شد و رونق مهتاب نماند
در چمن باد صبا بوی تو آورد ز شرم
رنگ در روی گل و لاله سیراب نماند
دولت وصل تو رفت از سر و شة عیش حرام
کامرانی نتوان کرد چو اسباب نماند
محتسب گو در مسجد بگل امروز برار
که ز ابروی تو ما را سر محراب نماند
گو ببندید در میکده بر روی کمال
کش ز سودای لبته ذوق می ناب نماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به شدت نازک اندیشی و حسرت شاعر اشاره دارد. شاعر از فقدان معشوق و تأثیر آن بر زندگیاش صحبت میکند. او میگوید که بدون لبهای معشوق، دل و جانش تشنه است و فراموشی در چشمانش رخنه کرده است. باد شبانه زلفهای معشوق را به یادش میآورد و بوی او در گلها حس میشود. شاعر اشاره میکند که خوشبختی و لذت زندگیاش بدون عشق معشوق ممکن نیست و در فضای مسجد نیز تاثیر نگاه معشوق را حس میکند. در نهایت، شاعر به این نکته میپردازد که در میکده، لذت حاصل از عشق و زیبایی معشوق از دست رفته است.