شمارهٔ ۳۵ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دی چاشتگه ز چهر فکندی نقاب را
شرمنده ساختی همه روز آفتاب را
تیغ ترا چه حاجت رخصت به خون ماست
بر خلق تشنه حکم روانست آب را
بینم دو چشم مست تو بیمار سرگران
این است شیوه مردم بسیار خواب را
دل سوخت در سماع و نمی ایستد ز چرخ
رقصی ست گرم بر سرآتش کباب را
ای پرده دار حال دلم بین و عرضه دار
با شهریار قصه شهر خراب را
عاشق کشی ثواب بود در کتاب عشق
آن شوخ هم ز دست نداد این ثواب را
گفتی مگر به صورت من عاشقی کمال
صورت ندیده چون بنویسم جواب را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و تأثیر چهرهی محبوب بر عاشق میپردازد. شاعر از شرم و تأثیر آفتاب بر روحیات افراد سخن میگوید و به تشنگی روحی اشاره میکند. او ضمن بیان درد دلها، به رقص و شور و شوق عاشقانه اشاره دارد و از عشق به عنوان یک مقولهی مهم یاد میکند. در پایان، شاعر از محبوب میخواهد که احساساتش را درک کند و به او پاسخ دهد، حتی اگر به چهرهاش توجهی نشده باشد. این شعر به اهمیت عشق و زیبایی در زندگی انسانی میپردازد.