نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۵۰ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

بی تو مرا زندگی بکار نیاید

نعمت بی دوست خوشگوار نیابد

تاتو نیانی چو آرزو به کنارم

هیچ مرادیم در کنار نیابد

تا ندهی زلف بیقرار به دستم

خاطر من بر سر فرار نیابد

گرسگ خود خوانیم اهانت تست آن

ورنه مرا زین حدیث عار نیابد

چشم عیادت ازو کراست که گر نیز

خاک شوم بر سر مزار نیابد

کس نتواند گرفت آن رسن زلف

تا بسر خود به پای دار نیابد

نقد دو عالم بنه کمال که آنجا

جان گرانمایه در شمار نیابد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان وابستگی عمیق شاعر به معشوق و دلبستگی او به عشق می‌پردازد. شاعر می‌گوید بدون معشوق زندگی برای او بی‌فایده است و هیچ خوشی بدون دوست نمی‌تواند وجود داشته باشد. او اشاره می‌کند که حتی اگر آرزو کند که معشوق کنار او باشد، باز هم هیچ چیز از نظر روحی برای او مطلوب نیست. شاعر تأکید می‌کند که اگر زلف معشوق را به دست نگیرد، آرامش و اطمینان خاطر نخواهد داشت. در نهایت، او به ارزش زندگی و جان خود اشاره می‌کند که بدون عشق معنا ندارد و هیچ چیز نمی‌تواند جایگزین آن شود.