شمارهٔ ۳۶۳ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
تا رخت روشنی دیده نشد
دیده را روشنی دیده نشد
در نپیچند بدو غم شب و روز
تا به رخ، زلف تو پیچیده نشد
در لبت زلف نپیچد چه عجب
چه شکر بود که پیچیده نشد
رازم از چاک گریبان شده فاش
که چنان بود که پوشیده نشد
گرچه شد دل ز غمت یکسر مو
یکسر مو ز تو رنجیده نشد
تا کی است این ستم ای سنگین دل
عاشق از سنگ تراشیده نشد
همه در خاک رهت پوسیدیم
بود با داغ تو دزدیده نشد
مگر آن دیده که تو دیده شوی
هم کف پای تو بوسیده نشد
کی خورد بر ز تو نادیده کمال
نخل تا دیده نشد چیده نشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و دردهایی میپردازد که شاعر به خاطر دوری و خطر از دست دادن معشوق تجربه میکند. شاعر میگوید که تا زمانی که چهره محبوبش روشن نشده، دلش نیز روشنایی نمیگیرد. او به پیچیدگیهای عشق اشاره میکند و میگوید که راز عشقش فاش شده، و گرچه دلش از غم محبوب زخم خورده، اما هنوز ناامید نیست. شاعر از ستمی که بر او میرود سخن میگوید و به عمق احساساتش اشاره میکند. در نهایت، او به زیبایی محبوب و نقصان درک آن اشاره میکند و از اینکه محبتش قابل لمس نیست، ابراز تاسف میکند.