نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۶۶ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

تشنه وصل ترا بی‌تو اگر خواب آمد

هیچ شک نیست که در دیده او آب آبد

هرکس آن بخت ندارد که سوی آب حیات

برود همچو خضر تشنه و سیراب آبد

پرده از روی برانداز که هر سوخته‌ای

همچو پروانه سوی شمع جهان‌تاب آید

زاهد شهر چو بیند خم ابروی ترا

بعد ازین مست چو چشم تو به محراب آید

هست دریوزه ما وصل تو و هر نفسی

بر درت عاشق بیچاره بدین باب آبد

تا کی از حسرت لعل لبت ای مردم چشم

اشک من زرد به رخساره چو سیماب آید

هست از شوق لبت این همه گفتار کمال

طوطی آری به حدیث از شکر ناب آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از تشنگی و longing برای وصال معشوق صحبت می‌کند. او بیان می‌کند که بدون معشوق، خوابش هم تلخ است و حسرت آب حیات را دارد. اگرچه دیگران از زیبایی‌ها می‌خوابند، شاعر همیشه به عشق معشوق فکر می‌کند و انتظاری پر از آرزو دارد. او به زاهدی اشاره می‌کند که با دیدن زیبایی معشوق مست می‌شود و از احساسات خود نمی‌تواند پنهان شود. در نهایت، شاعر از اشک و حسرت خود برای لب‌های معشوق سخن می‌گوید و به عظمت عشق و آرزوهایش اشاره می‌کند.