نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۶۸ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

جان را به غیر وصلت خوشدل نمی توان کرد

وز دل نشان مهر زابل نمی توان کرد

در دل بگشت ما را زینسان قضای مبرم

آری فضای مبرم باطل نمی توان کرد

بر گیر بند و زنجیر از دست و پای مجنون

کورا به هیچ بنده عاقل نمی توان کرد

بسیار سعی کردم کاری نشد میسر

بدبخت را بکوشش مقبل نمی توان کرد

خاک درت ببوسم چون باد باز گردم

کآنجا ز بی غوغا منزل نمی توان کرد

خاک در تو بارب کان خود چه کیمیائیست

کانرا به هیچ وجهی حاصل نمی توان کرد

گفتی کمال پیدل صبر است چاره تو

ای جان من صبوری بیدل نمی توان کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و ناامیدی شاعر نسبت به عشق و وصال می‌پردازد. شاعر می‌گوید که هیچ چیز جز وصل محبوب نمی‌تواند او را خوشحال کند و به خاطر این عشق واقعی، دلش پر از درد است. او تلاش‌هایش برای فراموش کردن این عشق به نتیجه نرسیده و حس می‌کند که در قید و بند عشق مجنون‌وارش گرفتار است. شاعر همچنین به قرار گرفتن در خاک معشوقش و جستجوی آرامش در آن اشاره می‌کند و به این نکته می‌پردازد که هیچ چاره‌ای جز صبر برای این عشق نمی‌بیند. در نهایت، او احساس می‌کند که صبوری دیگر برایش ممکن نیست و دچار ناامیدی و یک نوع تیرگی روحی شده است.