شمارهٔ ۳۷ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
شانه زد باد زلف یار مرا
اصلح الله شانه ابدا
گر خدا راست آرد آید باز
سرو طوبی خرام ما بر ما
دل چو پیراهن تو می لرزد
بر تو گر بگذرد نسیم صبا
تا به بالا تو راست چون الفی
ما چو لامیم در میان بلا
دیده بگذار تا لبت بیند
که به مرطوب به بود حلوا
دل ز درد تو پر شدست چنان
که نگنجد درو خیال دوا
دل مرنجان به درد دوست کمال
فهو ماءالحیات فیه شفا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از زیبایی و جذابیت محبوبش صحبت میکند. او به وزش نسیم و تاثیر آن بر دل و روانش اشاره دارد. دلش به خاطر عشق و دوری از یار میلرزد و در حالی که او در درد عشق غرق شده، امید به بازگشت محبوب دارد. شاعر با استفاده از تصاویری مانند "سرو طوبی" و "پیراهن" احساسات عمیق خود را بیان میکند و میگوید که درد عشق او همچون ضمایر زندگی است که حیاتبخش و شفادهنده است. در نهایت، او میخواهد دلش را از دردهای عشق بیدلیل نرنجاند.