نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷۱ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

جهان بخواب و دمی چشم من نیاساید

چو دل بجای نباشد چگونه خواب آید

غلام نرگس دلربای خودم

که کشته بیند و بخشایشی نفرماید

چو مایه هست زکاتی بده گدایان را

که نیکویی و جوانی بکس نمی باید

کسی در دل شب خواب بیغمی کردست

بر آب دیده بیچارگان نبخشاید

بر غم دشمن بدگو کمال دلشده را

بکش مگو که بخون دست من بیالاید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بیان احساسات عمیق خود می‌پردازد و از عدم آرامش و خواب ناشی از غم و ناراحتی صحبت می‌کند. او می‌گوید که وقتی دلش آرامش ندارد، چطور می‌تواند بخوابد. شاعر به محبتی که نسبت به معشوق خود دارد اشاره می‌کند و از این که گویی عشق او او را به مرگ کشانده است، ابراز ناامیدی می‌کند. او همچنین درخواست می‌کند که اگر چیزی دارد، باید به نیازمندان بدهد، زیرا زیبایی و جوانی نمی‌تواند جاودان باشد. در نهایت، شاعر می‌گوید که کسی که در دل شب خواب راحتی دارد، نمی‌تواند بر غم دیگران بی‌تفاوت باشد و نسبت به مشکلات آن‌ها بی‌اعتنا بماند.