شمارهٔ ۳۷۵ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چشم تو التفات به مردم نمیکند
بر خستگان غمزه ترحم نمیکند
زلفت کشید شانه و گفتا فرو نشین
بر آفتاب سایه تقدم نمیکند
اشکم ز عکس روی تو شبها در تو بافت
بر ماهتابه قافله ره گم نمیکند
جان محب به خنده نمیآید از نشاط
تا زیر لب حبیب تبسم نمیکند
چندان که میتوان سخن دل به ما بگو
عاشق به صوت و حرف تکلم نمیکند
صوفی به دور لعل لبت سنگسار باد
گر سر فدای خشت سر خُم نمیکند
بیعشق گلرخی نسراید غزل کمال
بلبل که مست نیست ترنم نمیکند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات عاشقانه و ناکامی خود در عشق میپردازد. او بیان میکند که چشم محبوب به دیگران توجهی ندارد و بر رنج دیدگان رحم نمیکند. همچنین، در اشاره به زلف محبوب، میگوید که حتی سایهاش بر آفتاب تقدم نمیکند. اشکهای شاعر که به یاد محبوب میریزد، راهی برای گم نکردن قافله شب و ماهتاب است. شاعر به این نکته اشاره دارد که عشاق تا زمانی که لبخند محبوب را نبینند، نمیتوانند شادی را احساس کنند. او میگوید که عشق به گفتگو و حرف زدن نیاز دارد، و صوفی نیز اگر عاشق باشد، نمیتواند بیتوجه از محبوبش بگذرد. در نهایت، شاعر نتیجه میگیرد که بدون عشق، هیچ چیز زیبایی را نمیتواند بیافریند، همانطور که بلبل بدون مستی نمیتواند نغمه سر دهد.