شمارهٔ ۳۷۶ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چشم توام به غمزهٔ خونخوار میکشد
آن خونبها بود که دگربار میکشد
ترسم کشند از حسدم بار و همنشین
گر گویم این به کس که مرا بار میکشد
آن قامت چو تیر و دو ابروی چون کمان
پیوسته میکشد دل و هموار میکشد
در انتظار کشتن خود تا به کی چو شمع
میسوزدم چو عاقبت کار میکشد
فکر میان او مکن ای دل که این خیال
تن را تار میکند و زار میکشد
ای آنکه صحتم طلبی زودتر مرا
بنما به آن طبیب که بیمار میکشد
بسیار زنده کرد لبش گفته ای کمال
بسیار هم مگوی که بسیار میکشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و دردهای ناشی از آن است. شاعر از جاذبه و تاثیر مرگبار چشمهای معشوق بر دل خود میگوید و به حس حسادت و ترس از کشتن خود از سوی عشق اشاره میکند. او از زخمهای عشق شکایت میکند و به وضعیت خود در برابر این احساسات پرداخته است. در انتها به این نکته اشاره میکند که صحبت کردن در مورد این دردها ممکن است موجب بیشتر شدن آنها گردد. شاعر از معشوق خود درخواست دارد که زودتر به او آرامش دهد، چرا که این عشق او را میسوزاند و در عذاب میگذارد.