نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۸۱ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

چشمش را عقل و مبه و جان زد

این دزد هزار کاروان زد

هر نیر بلا که سوی دلها

از غمزه کشید بر نشان زد

خاک در او چو دیده دریافت

اشک آمد و سر بر آستان زد

مه کرد شبی طواف آن گوی

صد چرخ دگر به ذوق آن زد

در پوزه دستبوس کردم

دستم بگرفت و بر دهان زد

شد خسته ز لطف آن بناگوش

هرگه در گوش او برآنه زد

در شد سخن کمال و زد لاف

لاف از سخن چو در توان زد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف عشقی عمیق و تأثیرگذار پرداخته است. شاعر از چشمی می‌گوید که تحریک‌کننده و فراموش‌نشدنی است و دل‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دهد. او به زیبایی و ظرافت معشوق اشاره کرده و از اشک‌هایی که به خاطر عشق ریخته می‌شود، سخن می‌گوید. شاعر به طواف و عبادت معشوق خود در شب اشاره دارد و از خستگی و شوقی که در او ایجاد شده است، می‌گوید. در نهایت، این شعر بر قدرت سخن و تأثیر آن در دل‌ها تأکید دارد.