شمارهٔ ۳۸۵ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
چه کم شود ز تو ای مه که برمنت گذر افتد
که با بروزنم از رویت آفتاب در افتد
شبی که بر سر کویت کنیم اشک فشانی
نظاره کن که ثریا به منزل قمر افتد
دلم حدیث میانت بی شنید و هنوزش
نه ممکن است به این نکته دقیق در افتد
بدل بگوی که رحمی بکن به حال ضعیفان
وگر نه سنگ بدگان آبگینه گر افتد
تو تیغ بر کش و ناوک بدست غمزه رها کن
که این خدنگ ازو بر نشانه کارگر افتد
من از لیت نتوانم که جانه برم به سلامت
بمیرد آخر کار آن مگس که در شکر افتد
همه خیال تو بندد کمال خسته به محمل
چو سوی منزل خاکش عزیمت سفر افتد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل از جذابیت و زیبایی معشوق سخن میگوید و به احساساتی که در دل نسبت به او دارد، اشاره میکند. او از تضاد ظاهری میگوید که با وجود زیبایی معشوق، دلش در آتش عشق میسوزد. شاعر از عشق و غم خود مینالد و میخواهد تا معشوق به حال ضعیفان رحم کند. همچنین، او تأکید میکند که عشق او به گونهای است که اگر به آرامش نرسد، حتی ممکن است جان خود را هم از دست بدهد. در نهایت، شاعر ابراز میدارد که خیال محبت و زیبایی معشوق او را به سفر و جستجوی دلدادگی میبرد.