شمارهٔ ۳۹۴ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
در عشق تو ترک سر چه باشد
از دوست عزیزتر چه باشد
جان نیز اگر فرستم آنجا
این تحفه مختصر چه باشد
ای مردم چشم روشن من
بر من فکنی نظر چه باشد
گفتی چه کنی اگر کشم تیغ
بسم الله گره دگر چه باشد
چون کشتن بنده بر نو سهل است
لطفی کنی این قدر چه باشد
هرچند کم است فرصت وصل
خوش زندگی نیست هرچه باشد
گویند کمال در دلت چیست
اندیشه او دگر چه باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عمق و اهمیت عشق و محبت است. شاعر میپرسد که در عشق، آیا ارزش و بهایی برای سر و جان خود وجود دارد، وقتی که معشوق مهمتر از همه چیز است. او به زیباییهای وجود عزیزش اشاره میکند و به آنچه که دیگران در مورد عشق و کمال میگویند، پاسخ میدهد. در نهایت، شاعر به مفهوم زندگی و عشق اشاره میکند که حتی اگر فرصت وصال کم باشد، هنوز هم زندگی معنا و خوشی خاص خود را دارد.