شمارهٔ ۳۹۵ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
در غم دلدار کس را این دل انگاری مباد
هیچ عاشق را ز یاری درد بی باری مباد
ناز های و هوی مستان زاهدان در زحمشند
را عاشقانرا از می عشق تو هشیاری مباد
خون دل آمد شرابم نقل: دشنام رقیب
گر دل باران خود دارد بر آتش همچنین
هیچکس را اینچنین خواری و خونخواری مباد
اینچنی جز با منش باری و غمخوار مباد
چشم بیدار مرا گر خواب می پوشد نظر
بانگ مرغ از دام چون بخشد فرح صیاد را
جز خیالش مونسی در خواب و بیداری میاد
کار دل در زلف او جز ناله و زاری مباد
از طلب گر می فزاید داغ و درد او کمال
در دل ریش تو جز درد طلبکاری مباد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره غم و درد عشق صحبت میکند. شاعر از سختیهای عاشقی و غم دلدار سخن میگوید و اظهار میدارد که هیچ کسی نباید چنین رنجی را تجربه کند. به تأکید میرسد که عشق و حسرتی که از معشوق به دل عاشق نشسته، باعث درد و زاری اوست. شاعر همچنین به ناز و بازیهای زاهدان اشاره میکند که برای عاشقان زحمتآور است و بیان میکند که هیچ عشق و دوست داشتنی نباید با این اندازه رنج و عذاب همراه باشد. در نهایت، شاعر احساس طلب و درد ناشی از آن را بیان میکند و آرزو میکند که دیگران چنین حالتی را نچشند.