شمارهٔ ۳۹۶ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دزد دلهاست سر زلف تو زانش بستند
می برد بند خود آخره نه چنانش بستند
رسن زلف تو پیوند دل و جان بگسسته
چه سببه بود که بر رشته جانش بستند
خواست بانکهت تو دم زند از شیشه گلاب
بردندش همه بر روی و دهانش بستند
در چمن پیشگل از لطف تو رمزی می رفت
آب شوریدگیی کرد روانش بستند
هجر کشته است به آن غمزه و ابرو ما را
این همه جرم چه بر تیر و کمانش بستند
بر سر آتش غم سوخت کباب جگرم
گوئیا بر دل خونابه چکانش بستند
زخم هر نیر که آمد ز تو بر جان کمال
مرهمی بود که بر ریش نهانش بستند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلبستگی به معشوق سخن میگوید. زلف معشوق بهعنوان دزدی دلها توصیف شده که جان شاعر را به آن بسته است. او با اشاره به غم و درد ناشی از جدایی و هجران، میگوید که این غمزه و ابرو، جان او را کشته است. در عین حال، زخمهایی که از عشق خورده، بهگونهای به مرهمی تبدیل میشود که بر دلش گذاشتهاند. به طور کلی، شعر بیانگر عواطف عمیق و پیچیده ناشی از عشق و جدایی است.