شمارهٔ ۳۹۸ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دلبرا چشم خوشت آفت مستان آمد
نشنة لعل تو سر چشمه حیوان آمد
پرتوی ز آینه روی جهان آرایت
مطلع حسن و لطافت مه تابان آمد
شمه ای از سر گیسوی عبیر افشانت
نافه آهوی چین طرف ریحان آمد
تا رسید از سر کوی تو نسیمی به بهشت
میر بنده خاک درت روضه رضوان آمد
سالها پیش وصال تو بنتوان گفتن
کآنچه بر جان من از محنت هجران آمد
دل به امید سرا پرده وصلت هیهات
رفت چندانکه ره عمر به پایان آمد
هر که را در دو جهان آرزوی روی تو نیست
حیوانیست که در صورت انسان آمد
ای که دل می طلبی در شکن زلفش جوی
زآنکه او مجمع دلهای پریشان آمد
که رساند به کمال از سر کوی تو نشان
پای امید چو اندر ره نقصان آمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جذابیت محبوبه و تأثیر او بر شاعر میپردازد. شاعر از زیبایی چشمان او و اثرات آن بر دل و جانش صحبت میکند. او به یادآوری عشق و دوری از محبوبه و دردهای ناشی از هجران میپردازد و در نهایت به این نکته میرسد که هر کس آرزوی وصال او را نداشته باشد، در حقیقت همچون حیوانی در قالب انسان است. شاعر از نیکویی و لطافت محبوبه و اثرات آن بر سایر دلها سخن میگوید و میخواهد نشان محبت و راه وصال را پیدا کند، هرچند که عمرش به پایان رسیده است.