شمارهٔ ۴۰۰ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دل چراغیست که نور از رخ دلبر گیرد
ور بمیرد ز غمش زندگی از سر گیرد
صفت شمع به پروانه دلی باید گفت
کین حدیثی است که با سوختگان در گیرد
مفتی ار فکر کند در ورق رخسارش
بشکند خامه و ترک خط و دفتر گیرد
ساقیا باده بگردان که ملولیم ز خویش
تا زمانی ز میان هستی ما بر گیرد
به ادب زن در میخانه که فراش حرم
آستانبوسهزنان، حلقه این در گیرد
گر از آن مِی بچشد چاشنیای زاهد شهر
به خرابات مغان آید و ساغر گیرد
بکش از هر طرفی تیغ به آزار کمال
که به هر زخم تو او لذت دیگر گیرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره جذابیت و تأثیر عشق و زیبایی است. شاعر به دل شبیه چراغی میماند که نورش را از چهره محبوب میگیرد و نشان میدهد که زندگی بدون عشق بیمعناست. با مقایسه پروانه و شمع، بیان میکند که عشق باعث سوختن و فانی شدن است. همچنین، به لذت و خوشیهای زندگی اشاره میکند و از ساقی میخواهد تا بادهای بیاورد تا کمی از یکنواختی و ملالت جدایی بگذرند. در نهایت، شاعر به آثار و نتایج عشق و زیبایی میپردازد و بیان میکند که هر زخم عشق یک لذت جدید دارد.