نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰۱ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دل چو در زلف تو پیچید روانش بستند

خواب در چشم پر آب نگرانش بستند

هر کجا بود در آفاق دل شیدانی

کارسن زلف تو در گردن جانش بستند

نیشکر تا که کند خدمت قند لب تو

چون سر از خاک بر آورد میانش بستند

خواست سوسن که کند وصف قد سرو سهی

پیش بالای بلند تو زبانش بستند

تیر مژگان تو هرگاه که بنشست بدل

مرهمی بود که بر ریش غمانش بستند

نکته ای خواست بگوید ز میان تو کمال

با تبسم ز لبت راه گمانش بستند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و دلبستگی عمیقی است که شاعر به معشوق خود دارد. او به زیبایی‌های زلف و لب معشوق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که دل و روانش به خاطر زیبایی‌های او گرفتار شده‌اند. شاعر از احساساتی مانند شیدایی و غم صحبت می‌کند و می‌گوید که هر چیزی که بخواهد زیبایی او را توصیف کند یا از احساساتش بگوید، به نوعی مانع می‌شود. در نهایت، این شعر تصویرگر عشقی است که به شدت در وجود شاعر رسوخ کرده و او را در بند خود نگه داشته است.