نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰۵ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دل کجا شد خبرش غمزهٔ او می‌داند

مست هرجا که کبابست بو می‌داند

هر پریشانی و آشوب که جان را ز قاست

دل دیوانه از آن سلسله مو می‌داند

من از آن سرو که به دیده نشاندم نبرم

باغبان قیمت سرو لب جو می‌داند

بار گویند چه خواهد به تو داد از لب خویش

من چه دانم کرم دوست همو می‌داند

بر درت طاقت بیداری من کس را نیست

نیست حاجت به گواهم سنگ کو می‌داند

ناصِحا مصلحت من هوس روی نکوست

هرکسی مصلحت خویش نکو می‌داند

کرد چون زلف تو با غمزه فرو داشت کمال

زآن که بدمستی آن عربده‌جو می‌داند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به احساسات و عشق خود می‌پردازد. او بیان می‌کند که دلش چه حالی دارد و این را فقط محبوبش می‌داند. در هر کجا که شادابی و خوشی باشد، او به آنجا نیز راه می‌یابد. عشق و پریشانی‌ها را به زلف محبوبش نسبت می‌دهد و می‌گوید که هیچ کس جز خود او نمی‌تواند عمق احساساتش را درک کند. همچنین اشاره می‌کند که دیگران نمی‌توانند او را درک کنند و مصلحت هر کس را خود او می‌داند. در نهایت، شاعر نشان می‌دهد که زیبایی و کمال محبوبش او را مجذوب کرده است و این احوال را تنها او می‌فهمد.