نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۱۳ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دوش باد سحری زلف تو می افشانید

جان بدر میشد از آن حلقه که می جنبانید

بافت بوی تو و چون زلف تو گردیده بسر

آنکه در مجلس ما مجمره می گردانید

وعظ در مجلسیان هیچ نمی کرد اثر

درد مند نو زد آمی همه را گریانید

آنهب افسون کنان پرسش دلها فرمود

ب انی بر سوختگیها نمکی افشانید

دودها از خط و خال تو ز هر سه برخاست

پرتو روی تو نا باز کرا سوزانید

بوی خون می دمد از خاک شهیدان غمت

این نه خونیست که با خاک توان پوشانید

غمزه تا چند کنی رنجه به آزار کمال

که بصد تیغ نخواهد ز تو دل رنجانید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از تأثیر زیبایی و جذابیت محبوبش بر دل و جان خود سخن می‌گوید. باد سحری زلف محبوب را بر سر می‌افشاند و حلقه‌ای که محبوب می‌جنباند جانش را تحت تأثیر قرار می‌دهد. بوی محبوب به طرز جان‌سوزی در فضا پیچیده و افرادی که در مجلس حضور دارند تحت تأثیر کلام وعظ قرار نمی‌گیرند، زیرا درد دل‌ها آن‌ها را به گریه وامی‌دارد. شاعر می‌گوید که عشق و شوق به محبوب درد است و اثرات آن به شدت در وجودشان حس می‌شود. همچنین اشاره‌ای به غم از دست دادن شهیدان و عشق به آن‌ها دارد که غم و اندوه را دوچندان می‌کند. در آخر، او از محبوبش می‌خواهد که بیشتر به دل خود آزار نرساند زیرا زیبایی او، مانند تیغی، دل را می‌آزارد.