نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۱۶ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دوشم خیال روی تو در سر فتاده بود

گوشی در بهشت برویم گشاده بود

تا تو ز در درآنی و مجلس دهی فروغ

شب نا بروز شمع به پا ایستاده بود

ساقی به یاد روی توام هر قدح که داد

آب حیات بود که خوردم نه باده بود

جام از لب تو خواست گذشتن به ناز کی

آن صاف دل بین که چه مقدار ساده بود

در خواب دیدمت که بمن دست می دهی

دولت نگر که دوش مرا دست داده بود

سرگشته که بود روان پیش تو چو شمع

جانی بدست کرده و بر کف نهاده بود

درد ارچه کم نبود ز هر سو کمال را

دوش از فراق روی تو چیزی زیاده بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به یاد روی محبوبش به خواب رفته و احساساتی عمیق را توصیف می‌کند. او در بهشت خیالی خود منتظر ورود محبوبش است و شب را به سبب نور او روشن می‌بیند. هر جرعه‌ای که از ساقی می‌نوشد، آب حیات را احساس می‌کند نه باده را. همچنین در خواب، دست محبوب را می‌بیند و این لحظه را بسیار ارزشمند می‌داند. شاعر به یاد می‌آورد که در کنار محبوبش، بی‌نهایت شاد و سرگشته بوده و در عین حال به درد فراق او نیز اشاره می‌کند که هیچ گاه به اندازه دوری از او احساس نشده است. این شعر، تجلی عشق و آرزوهای شاعر نسبت به معشوقش را به تصویر می‌کشد.