شمارهٔ ۴۱۷ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دوشم دل از غم تو بر آتش همیتپید
وز دیده با خیال لبت آب میچکید
زآن لب چو میشنید حدیثی دل کباب
میسوخت چون نمک به جراحت همیرسید
در پیش میفکند سر خود قتیل عشق
از شر این گناه کز آن تیغ میبرید
ناکرده سر قلم سر زلفت کجا کشیم
دال است زلف تو نتوان بیقلم کشید
پیش تو روز و شب چه برم نام مهر و ماه
چون مهر دیگری نتوان بر تو به گزید
گیرم که باد با تو برد آه این ضعیف
از باد تاله پشه کمتر توان شنید
چشم کمال روی تو دید و به گریه گفت
چشم رونده چون تو در اقلیمها ندید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از غم معشوق خود سخن میگوید. دلش به خاطر عشقش میتپد و اشکهایش به خاطر یاد لبهایی که دوست دارد، جاری است. او از شدت عشق و درد جدایی، مانند نمکی که به زخم برسد، میسوزد. شاعر به عشق خود و زلف معشوق اشاره میکند و بیان میکند که نمیتواند زیباییهای او را به کلام بیاورد. در حقیقت، برایش روز و شب تفاوتی ندارد چرا که هیچ کس دیگری را نمیتواند به جای او انتخاب کند. او به خشکی و ناتوانی قلبش در برابر باد اشاره میکند و در نهایت بیان میکند که چشمهای زیبای معشوقش در هیچ کجا قابل مقایسه نیستند.