شمارهٔ ۴۱۸ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دوشم ز قبله روی بر آن آستانه بود
اشکم ز دیده سوی درت هم روانه بود
در سر می صبوحی و در دیدهها خمار
جان بی لب تو تشنه جام شبانه بود
دل بود و آه و ناله بر آن در کشید باز
چون شمع جان سوخته خود در میانه بود
از خال و عارض تو فتادم ببند زلف
مرغی که شد بدام سبب آب و دانه بود
جانم ز زخم غمزه به چشم تو می گریخت
از خستگیش میل به بیمار خانه بود
چون در سخن شد آن لب شیرین شکر فشان
در گوشها حکایت شیرین فسانه بود
القصه زین فسانه مراد دل کمال
شرح غم تو بود و دگرها بهانه بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به شدت مشتاق و دلتنگ محبوب خود است. او به آستان محبوب نگاه میکند و اشکهایش به سمت در آن جاری است. احساساتی چون تشنگی، درد و آتش عشق را بیان میکند و به تصویر میکشد که چگونه دلش برای وصال محبوب میتپد. او به زلف محبوب اشاره میکند و میگوید که عشق او مانند مرگی است که در دام آن افتاده. در نهایت، شاعر از شیرینی کلام محبوب یاد میکند و میگوید که همه داستانهایش تنها به خاطر غم محبوب و عشق به اوست.