نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۲۵ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

رخ تو دیدم و زاهد نمی تواند دید

مراد است که حاسد نمی تواند دید

دگر به صومعه خلوت نشین کجا بیند

مرا که بی می و شاهد نمی تواند دید

بگردن تو نخواهم که بینم آن نسبیح

که رند شکل مقلد نمی تواند دید

کسی که گوشه محراب ابرونی دیدست

دگر کسیش به مسجد نمی تواند دید

به نرد عشق تو نقشی ز کعبتین مراد

ورای عاشق فارد نمی تواند دید

روان نگشته بسجاده اشک صوفی را

چه سود ورد که وارد نمی تواند دید

بدیدنش چه شتابده رونده بی تو کمال

که بی دلالت مرشد نمی تواند دید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان تجربه و احساساتی عمیق درباره عشق و معرفت می‌پردازد. شاعر به زاهدان و حاسدان اشاره می‌کند و می‌گوید که آنها نمی‌توانند زیبایی و حقیقت واقعی را که در عشق نهفته است، ببینند. او به جدایی عارفان از صوفیان و محدودیت‌های ناشی از آن اشاره دارد که درک و دیدن حقیقت عشق را دشوار می‌کند. در نهایت، او بیان می‌کند که بدون راهنمایی و عشق واقعی، رسیدن به کمال و معرفت ممکن نیست.