شمارهٔ ۴۳۵ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
از برگ گل که نسیم عبیر میآید
نسیم اوست از آن دلپذیر میآید
حدیث کوثرم از یاد میرود به بهشت
چو نقش روی و لبش در ضمیر میآید
برپخت خون عزیزان عجبتر آنکه هنوز
از خردی از دهنش بوی شیر میآید
ندیدم آن رخ و از غم شدم بر آن در پیر
جوان همیرود آنجا و پیر میآید
بیا به حلقه رندان که این چنین منظور
میان اهل نظر بینظیر میآید
کسی که جامه برد بر قدرت کی آید راست
به لطف چو بیش از حریر میآید
کمال دیده نخواهد ز قامتت بردوخت
اگر معاینه بیند که تیر میآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و دلانگیزی است که از وجود محبوب ناشی میشود. شاعر با استفاده از تصاویری چون نسیم و بوی نیکو به توصیف احساسات خود میپردازد. او به یاد سعادتی از بهشت میافتد که با یاد محبوبش در دلش زنده میشود. همچنین به عشق و فراق اشاره میکند و از جذابیتهای محبوبش سخن میگوید. در نهایت، شاعر به ارزش نگاه کردن به زیبایی میپردازد و تأکید میکند که کمال و زیبایی محبوب قابل مشاهده است و تاثیر عمیقتری دارد.