شمارهٔ ۴۴۰ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز سوز جان من آن بیوفا چه غم دارد
اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد
کسی که بر نکند سر ز خواب چشمانش
ز آه و ناله شبهای ما چه غم دارد
میان عیش و طرب پادشاه نعمت و ناز
بر آستان ز نیاز گدا چه غم دارد
دگر مرا ز بلا دوستان مترسانید
دلی که شد همه درد از بلا چه غم دارد
بکوی او نروی زاهدا مرو هرگز
تو گر بهشت نه بینی مرا چه غم دارد
عوام تیر ملامت به عاشق ار بزنند
ز سهم لشکریان پادشا چه غم دارد
رقیب گو شنو آنچ از در تو خواست کمال
گدای کو ز سگ آشنا چه غم دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره درد و رنج عاشق و بیوفایی معشوق است. شاعر از بیتفاوتی معشوق و عدم احساس غم او نسبت به دردهای عاشق سخن میگوید. او بیان میکند که حتی اگر زندگی عاشق به پایان برسد یا احساساتش نادیده گرفته شود، معشوق به آن اهمیتی نمیدهد. شاعر در ادامه به بیفایده بودن ترس از بلاها و اتهامات دیگران به عاشق اشاره میکند و میگوید که عشق حقیقی فراتر از این مسائل است. در نهایت، شاعر تأکید میکند که حتی اگر عشق به چالهای از مصائب بیفتد، ارزشش را دارد و آنچه که برای معشوق اهمیت ندارد، نباید برای عاشق مهم باشد.